
اپیکوروس یا اپیکور و یا ابیقورس ، فیلسوف یونانی است که در تعریف فلسفه می گفت ، فلسفه فن حصول سعادت در زندگی است. او خیر را منحصر به لذت معنوی یا آرامش درونی می دانست . امروزه تعالیم او به غلط و برخلاف نظر او ، به فلسفه پیروی بیش از حد از لذات جسمانی و لذت پرستی معروف شده است.
معروف است اپیکور و پیروانش در باغی می زیستند. بدین سبب به حکمای باغ مشهور شدند . بر سر در این باغ نوشته ای ای آویزان بود که می گفت : (( ای بیگانه، اینجا به تو خوش خواهد گذشت . خوشی والاترین نیکویی هاست .))
اپیکور تاکید می کرد که خوشیها را باید با عوارض جنبی احتمالی آنها سنجید . (سعی کنید غذایی را که خیلی دوست دارید بیش از حد بخورید تا معنی این حرف را بیشتر درک کنید .)
اپیکور اعتقاد داشت که لذتهای زودگذر بی ثمر است ، باید به دنبال خوشیهای بزرگتر، پایدارتر و عمیقتر در دراز مدت رفت .
در ضمن او تاکید می کرد خوشی الزاما به معنای لذت جسمانی نیست . ارزشهایی چون دوستی و درک هنر نیز باید به حساب آید. از این گذشته ، لذت و بهره جویی از زندگی نیازمند آرمانهای کهن یونان مثل خویشتنداری ، میانه روی و آرامش است. میل و هوس را باید مهار زد و آرامش به ما یارای تحمل درد و رنج را می دهد.
فلسفه رهایی بخش اپیکور به اصطلاح خودش در چهار گیاه دارویی زیر خلاصه می شود :
1. از خدایان نباید ترسید .
2. مرگ دلواپسی ندارد.
3. نیکی آسان بدست می آید .
4. تحمل هراسناک دشوار نیست .
عقیده اپیکور در مورد مرگ نیز جالب است : (( مرگ به ما مربوط نیست ، چون مادام که ما وجود داریم ، مرگ وجود ندارد و وقتی مرگ آمد ، ما دیگر وجود نداریم.)) همانطور که لویناس می گفت: ((مرگ پیام آور واقعه ای است که سوژه ، چیرگی و تسلطی بر آن ندارد ، واقعه ای که در ارتباط با آن ، سوژه دیگر سوژه نیست .))به عبارت دیگر تنها تجربه بشری است که آگاهی فرد در آن شرکت مستقیم ندارد .
اخیرا بخش تاریخ روزنامه شرق دو مصاحبه با دو تاریخدَان ایرانی انجام داده است. یکی مصاحبه با دکتر جهانشاه درخشانی با عنوان آریایی ها از شمال نیامده اند و مصاحبه دیگر با دکتر جهانگیر مظهری با عنوان هخامنشيان كاشف قاره آمريكا .

در مصاحبه اول دکتر درخشانی بر پایه تحقیقات 15 سال گذشته اش مدعی است خاستگاه قوم آریایی برخلاف آنچیزی که تصور می شود سرزمین های شمالی نبوده بلکه آریایی ها ساکنان فلات ایران بودند و از این فلات در دوره های مختلف به سرزمین های دیگر مهاجرت کرده اند و قبل از اینکه آریاییان پا به فلات ایران بگذارند ساکن منطقه ای بودند که امروز در زیر آبهای خلیج فارس قرار دارد، در ادامه او به نکته اشاره می کند که در پایان عصر یخبندان هوا در فلات ايران بسيار سردتر از امروز بود و فلات ايران جاى مناسبى براى زندگى انبوه آريايى ها نبود. اما در جنوب ايران يا كف خليج فارس كه در آن زمان خشك بود رودى از پيوستن دجله، فرات و كارون مى گذشت كه در تنگه هرمز به درياى عمان مى ريخت و آثار اين رود بزرگ در كف خليج فارس مشهود است. با توجه به آنكه شمال آن منطقه سرد و جنوب آن يعنى صحراى عربستان گرم بود، اين منطقه براى سكونت اقوام آريايى بسيار مناسب بود و در اسطوره هاى ايرانى، اروپايى و حتى تورات از اين خاستگاه و رود بزرگ نشانه هايى هست. پس از آنكه هوا گرم مى شود آب درياى آزاد بالا مى آيد و خليج فارس در طول چندهزار سال پر از آب مى شود و قومى كه در كف خليج فارس مى زيستند به سمت شمال و غرب، به ميانرودان و فلسطين و سوريه و بخشى به داخل فلات ايران مى روند و در اطراف دو درياچه بزرگ كه اكنون تبديل به كوير شده اند شهرهاى اوليه را بنا مى كنند. در ادامه مصاحبه دکتر درخشانی پا فراتر می گذارد و مدعی می شود بخش مهمی از اندیشه فلسفی در زمان عهخامنشی از ایران به یونان راه یافته و حتی ایده دموکراسی ابتدا در ایران نقش بسته و پس از 60 سال به یونان راه یافته است و ...

در مصاحبه دوم دکتر مظهری بر پایه شباهت هایی که بین فرهنگ و زبان مردم ایران زمان هخامنشی و تمدن های باستانی آمریکای لاتین است مدعی است گروهی از ایرانی ها همزمان با حمله اسکندر به ایران به آمریکا مهاجرت کرده اند و بنابراین کاشف فاره آمریکا برخلاف آنچه پنداشته می شود کریستف کلمب نبوده بلکه ایرانیان بوده اند . او به این نکته اشاره می کند که ایران در زمان هخامنشی دارای ناوگان مجهز جنگی بوده چنانکه در جنگ خشایارشا با یونانیان 1207 کشتی مجهز جنگی از راه کانال سوئز وارد آبهای مدیترانه شده بود . دکتر مظهری بر پایه نوشته های هردوت مدعی است کانال سوئز به دستور داریوش کبیر حفر شده است و در قرن نوزدهم دوباره این کانال خاکبرداری شده است و ...
فرض کنید همه شواهد و نظریه هایی که این دو محقق ایرانی ارائه می کنند معتبر باشد و تمام شواهد تاریخی که علیه گفته های ایشان هست بی اعتبار باشد ، در این صورت چقدر خواندن تاریخ برای ما ایرانیان لذتبخش است. البته فقط در بخش باستانش .
اعتقاد به هر دینی مشروط به پذیرفتن چند حادثه تاریخی مشخص است. مثلا نمی تواند کسی بگوید من مسیحی هستم ولی شام آخر ، به صلیب کشیده شدن مسیح یا حتی وجود شخصی به نام عیسی مسیح را قبول ندارم ؟ و از طرفی اگر بپذیریم تاریخ یک علم احتمالی است و همواره حضور عدم قطعیت را در روایت های تاریخی شاهدیم تا چه اندازه می توان اتکای دین را بر حوادث تاریخی کم کرد ؟ به نظر می رسد ویژگی عدم قطعیت تاریخ با توقف دین بر پذیرش چند حادثه تاریخی ناسازگار است.
مثلا در مسحیت وجود عیسی نیز مورد تردید مورخان است . در تاریخ تمدن ویل دورانت آمده :
آیا عیسی وجود داشته است ؟... ناپلئون هنگام ملاقاتش با نویسنده محقق آلمانی ویلانت در سال 1808 ، چیزی از او درباره سیاست و جنگ نپرسید ، بلکه از او پرسید که آیا به تاریخی بودن عیسی معتقد است یا نه ؟ ...
طبیعی است با وجود دو هزار سال فاصله و کمبود شواهد وجود مسیح مانند بسیاری دیگر از رخدادهای تاریخی ، از طرف مورخان مورد تردید واقع شود . وقتی قدیمیترین نسخه خطی انجیل که در دست است مربوط به قرن سوم است و خود نسخه های اصلی (انجیل های چهارگانه) ظاهرا بین سالهای 60 تا 120 میلادی نوشته شده است و اکثر کسانی که زندگی مسیح را نقل کرده اند از پیروان او بوده اند و انگیزه کافی برای جعل و تحریف تاریخ داشته اند و علاوه بر اینها انسانها عادت دارند آرزوها و خواست هایشان را در تعاریف و روایت هایشان بگنجانند . یعنی حوادث را جوری نقل می کنند که دوست دارند اتفاق می افتاد . فرض کنید امروز حادثه ای در میدان اصلی شهر اتفاق افتاده و صد نفر شاهد این اتفاق بوده اند آیا آنها این حادثه را یکسان روایت می کنند ؟ فرض کنید این حادثه آنقدر اهمیت داشته باشد که دو هزار سال بعد نیز گروهی از انسانها آن را روایت کنند و در طی این دو هزار سال نیز انگیزه های گوناگونی برای تحریف وجود داشته باشد . تصویری که آنها از این حادثه ارائه میدهند چقدر با واقعیت می تواند منطبق باشد ؟
1. مسحیت در سرزمین فلسطین ، که در آن روزگار یکی از ایالت های امپراطوری روم بود ظهور کرد.
2. یهودیان اقلیتی کوچک در خاورمیانه محسوب می شدند که ساکنان سرزمین فلسطین بودند.
3. رومی ها به دشواری می توانستند بر یهودیان ساکن فلسطین فرمان برانند. یهودیان خود را قوم برگزیده خداوند می پنداشتند .
4. بسیاری از یهودیان فلسطین در انتظار رهبری بودند که از طرف خدا در بین آنها ظهور کند و آنها را نجات بدهد و سرزمین فلسطین را به استقلال برساند.
بعید نیست وقتی انتظار آنها به نتیجه نرسیده دست به جعل تاریخ زده باشند و مسیح مخلوق ذهن اقلیت یهودی امپراطوری روم و عکس العمل سیاسی اقلیت ناراضی در مقابل امپراطوری مسلط بر آنها باشد. البته وقتی کنستانتین ، امپراطور روم به دلایل سیاسی دست از آزار مسیحیان برداشت و مذهب مسیحیت را به عنوان مذهب رسمی امپراطوری روم برگزید تاریخ مسیحت وارد دوره جدیدی شد و مسیحت از مذهب اقلیتی ناراضی به دینی جهانی تبدیل شد .
....
منابع : تارخ تمدن ویل دورانت - کنستانتین نوشته کی لینگ ری و ترجمه دکتر احمد کریمی حکاک - سخنرانی مصطفی ملکیان با موضوع معنویت از کتاب سنت و سکولاریسم موسسه فرهنگی صراط
پیر ما گفت خطا بر قلــم صنع نرفت
آفرین بر نظـــر پاک خطا پوشش باد
1.در اول نوامبر 1755 زلزله بزرگی در لیسبون ، پایتخت پرتغال رخ داد.در این زلزله هزاران انسان در زیر آوارها مدفون شدند. ولتر پس از این زلزله قطعه زیر را سرود :
((هرگاه که فیلسوفان می گویند همه چیز نیک است دروغ می گویند
به این ویرانه های مرگبار نظر کنید ...
یک صد هزار قربانی که خاک فروبلعیدشان ،
خون افشان افتاده ، از هم دریده ، هنوز زنده ،
زیر آوار خانه هایشان مدفون شده و بی هیچ یاری
در وحشت آخرین رنج هایشان می میرند
آیا تو به فریادهای ناتوان دم مرگشان
به این نمایش وحشت آور خاکسترشان که دود می کند
می گویی : این نتیجه قانون طبیعت است
که خدائی آزادانه آن را انتخاب کرده است؟
آیا همانگونه که به این اجساد می نگری می گویی:
این انتقام خداست .
مرگ آنها بهای جنایت آنهاست ؟
این کودکان چه جنایتی و چه خطایی مرتکب شده بودند؟))
آیا این جهان بر بنیادی نیک بنا شده ؟ پس چرا اینقدر اغتشاش و بینظمی و نابرابری در نظام طبیعت موجود است ؟آیا اتفاقاتی که در جهان می افتد از قانونی عادلانه پیروی می کند ؟ آیا بلایایی که بر انسان نازل می شود مجازاتی ایست که خدایی بصیر در دادگاهی الهی مقدر کرده؟
2.جام می و خون دل هریک به کسی دادند
چرا انسانها با سرمایه های نابرابر بدنیا می آیند؟ شخصی با بدن سالم و بهره هوشی پا به این جهان می گذارد، در جامعه ای مرفه ، در کنار انسان هایی فرهیخته و کودکی علیل با بهره هوشی کم در جامعه آکنده از زشتی بدنیا می آید و با مرگی زودرس و فجیع در عین ناکامی از این دنیا می رود.
آنچه به نظر می آید این است که منابع رضایت ما تا اندازه زیادی خارج از کنترل ماست و جهان با امیال ما چندان سر سازشی ندارد .
در مقابل این مسایل علم نقش مهار کننده و دین نقش توجیه گر و معنا بخش به خود می گیرد. ادیان با منسوب کردن رنج های بشری و بلایای طبیعی به قهر و یا آزمایش الهی و یا نظریه هایی مثل تناسخ سعی در توجیه و تخفیف رنج های بشری و واقعیت های نامطلوب نظام عالم دارند . ولی مجموعه باورهایی که ادیان در مورد این مسایل ارائه می کنند با یکدیگر متفاوت است و ایرادی که بر آنها وارد است این است که اولا این باورها آزمون پذیر و قابل اثبات نیستند و دوم اینکه باعث ایجاد حس خود مقصر پنداری در روان انسانها می شوند. آیا مرگ سی هزار انسان در زلزله بم مجازاتی عادلانه ای بود که در دادگاه الهی مقدر شده بود ؟
یا باید بپذیریم حکمتی در کار نیست ، هرچه هست حاصل تصادفی نافرجام است و در جهانی نابسامان اسیر شده ایم و یا باید امیدوار باشیم که حکمت هایی در کار است ولی ما از آنها سر در نمی آوریم و راه تسلیم و رضا را پیش گیریم.آیا راه سومی نیز وجود دارد؟
ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خـانه برو ، رخت ببر ، هیچ مگو
سخن رنج مگو ، جز سخــــــــــن گنج مگو
ور از این بیخبری رنــــــــــج مبر ، هیچ مگو